خیــــــال خــــــام
بهترین شعرهایی که خواندم 


عضویت در خبرنامه وبلاگ



جستجو
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

برچسب‌ها
دل (223)
دست (124)
عشق (121)
چشم (105)
شب (103)
دوست (99)
روز (86)
خواب (77)
دریا (68)
آب (66)
آغوش (62)
گل (61)
آدم (60)
باد (60)
درخت (59)
عاشق (57)
خیال (57)
راه (55)
بهار (52)
خانه (51)
یاد (51)
شعر (50)
نگاه (49)
بوسه (49)
غم (47)
درد (46)
خدا (46)
آتش (46)
سر (43)
دور (43)
قلب (40)
دنیا (38)
زخم (37)
تنها (35)
جان (35)
مرگ (34)
زمین (34)
پا (31)
گریه (31)
سنگ (31)
لب (30)
سال (30)
اشک (29)
تن (29)
صدا (28)
خاک (27)
آرزو (27)
ماه (27)
آینه (27)
سفر (27)
هوا (26)
سینه (26)
برگ (26)
گم (26)
سایه (25)
جهان (25)
امید (25)
ابر (25)
حرف (25)
ترس (24)
برف (23)
بال (23)
کوه (22)
رویا (22)
ماهی (21)
زیبا (20)
کوچه (20)
شهر (20)
صبح (19)
قفس (19)
سیاه (19)
جاده (19)
آرام (19)
عطر (19)
شمع (19)
مرد (19)
عکس (18)
ساعت (18)
مو (18)
نفس (18)
شانه (18)
عمر (17)
لینک دوستان
 

 

+ خیـــال نوشت 1: دعوتید به صرف کتاب . . .

+ خیـــال نوشت 2: درصورتی که خواستار ثبت نوشته های خود و یا سایر شعرا بصورت مطلب در وبلاگ میباشید، موارد را در این پست بصورت خصوصی درج نمایید.

+ خیـــال نوشت 3: دوستانی که کتابخوانی گروهی رو همراهی میکنند، کتاب اجازه مي‌فرماييد گاهي خواب شما را ببينم؟ - محمد صالح‌علا برای مطالعه گروهی انتخاب شد.

 

 




[ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ] [ 17:9 ] [ خیــال خــام ]
برای فراموشی تو

هیچ راهی وجود ندارد!

 

خودم را

به هر راهی که می زنم

روزی با تو رفته بودم . . .

 

شاعر: فرشاد بیات


موضوعات مرتبط: سایر شعرا و نویسندگان
برچسب‌ها: روز , راه , فراموشی


[ جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 16:0 ] [ خیــال خــام ]
خودت را در آغوش بگير

 

در آغوش بگير خودت را و بخواب

اين تنها چيزي ست كه داري؛

دستهايت!

 

اگر باور نكني تنهايي را

مثل مترسكي كه در باد تكان تكان مي خورد

دستهايت

آشيانه ي كلاغ هايي مي شود

كه چشمانت را ربوده اند . . .

 

شاعر: هنگامه هویدا


موضوعات مرتبط: سایر شعرا و نویسندگان
برچسب‌ها: آغوش , دست , کلاغ , مترسک , خواب


[ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 20:19 ] [ خیــال خــام ]
نزدیکت می شوم

بوی دریا می‌‌آید

دور که می شوم

صدای باران!

 

بگو تکلیف‌ام با چشم‌هایت چیست؟

 

لنگر بیاندازم عاشقی کنم

یا چتر بردارم و دلبری کنم؟!

 

شاعر: بهرنگ قاسمی


موضوعات مرتبط: بهرنگ قاسمی
برچسب‌ها: عاشق , دریا , باران , چشم , چتر


[ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 20:36 ] [ خیــال خــام ]
می شود سخت ترین مساله آسان باشد

پشت هر کوچه ی بن بست خیابان باشد!

 

می شود حال بدِ ثانیه ها خوب شود

شهر هم غرقِ هماغوشی باران باشد

 

گیرم این عشق -که آتش زده بر زندگی ات-

بعد جان کندنِ تو شکل گلستان باشد!

 

گیرم این دفعه که برگشت، بماند...نرود!

گیرم از رفتنِ یکباره پشیمان باشد

 

بعد شش ماه به ویرانه ی تو برگردد

تا درین شعر پر از حادثه مهمان باشد

 

فرض کن حسرتِ پاییز، تو را درک کند

روز برگشتنِ او "اولِ آبان" باشد!

 

بگذر از این همه فرضیه، چرا که دل من

مثل ریگی ست که در کفش تو پنهان باشد

 

شاعر: امید صباغ نو


موضوعات مرتبط: امید صباغ نو
برچسب‌ها: فرض , باران , شهر , شعر , دل


[ شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 20:32 ] [ خیــال خــام ]
من ریزه کاری‌های بارانم

در سرنوشتی خیس می‌مانم

 

دیگر درونم یخ نمی‌بندی

بهمن‌ترین ماه زمستانم

 

رفتی که من یخچال قطبی را

در آتش دوزخ برقصانم

 

رفتی که جای شال در سرما

چشم از گناهانت بپوشانم

 

ای چشم‌های قهوه قاجاری

بیرون بزن از قعر فنجانم

 

از آستینم نفت می‌ریزد

کبریت روشن کن بسوزانم

 

از کوچه‌های چرک می‌آیم

در باز کن سر در گریبانم

 

در باز کن شاید که بشناسی

نت‌های دولا چنگ هذیانم

 

یک بی‌کجا درمانده از هر جا

سیلی خور ژن‌های خودکامه

 

صندوق پُست پَست بی نامه

یک واقعا در جهل علامه

 

یک واقعا تر شکل بی شکلی

دندانه‌های سینِ احسانم

 

دندانه‌ام در قفل جا مانده

هر جور می‌خواهی بچرخانم

 

سنگم که در پای تو افتادم

هر جا که میخواهی بغلتانم

 

پشت سرت تابوت قایق‌هاست

سر برنگردان روح عریانم

 

خودکار جوهر مرده‌ام یا نه

چون صندلی از چهارپایانم

 

می‌خواهی آدم باش یا حوّا

کاری ندارم من که حیوانم

 

یک مژه بر پلکم فرود آمد

یک میله از زندان من کم شد

 

تا کش بیاید ساعت رفتن

پل زیر پای رفتنم خم شد

 

بعد از تو هر آیینه‌ای دیدم

دیوار در ذهنم مجسم شد

 

از دودمان سدر و کافوری

با خنده از من دست می‌شوری

 

من سهمی از دنیا نمی‌خواهم

میخواستم حالا نمی‌خواهم

 

این لاله‌ی بدبخت را بردار

بر سنگ قبر دیگری بگذار

 

تنهایی‌ام را شیر خواهم داد

اوضاع را تغییر خواهم داد

 

اندامی از اندوه می‌سازم

با قوز پشتم کوه می‌سازم

 

باید که جلاد خودم باشم

تفریق اعداد خودم باشم

 

آن روزها پیراهنم بودی

یک روز کامل بر تنم بودی

 

از کوچه‌ام هرگاه می‌رفتی

با سایه‌ی من راه می‌رفتی

 

ای کاش در پایت نمی‌افتاد

این بغض‌های لخت مادرزاد

 

ای کاش باران سیر می‌بارید

از دامنت انجیر می‌بارید

 

در امتداد این شب نفتی

سقط جنونم کردی و رفتی

 

در واژه‌های زرد میمیرم

در بعدازظهری سرد میمیرم

 

باید کماکان مُرد اما زیست

جز زندگی در مرگ راهی نیست

 

باید کماکان زیست اما مُـرد

با نیش‌خندی بغض خود را خورد

 

انسان فقط فوّاره‌ای تنهاست

فوّاره‌ها تُف‌های سر بالاست

 

من روزنی در جلد دیوارم

دیوارِ حتما رو به آوارم

 

آواره یعنی دوستت دارم

 

آوار کن بر من نبودت را

باروت نه ، با فوت ویرانم

 

از لای آجر‌ها نگاهم کن

پروانه‌ای در مشت طوفانم

 

طوفان درختان را نخواهد برد

از ابرِ باران زا نترسانم

 

بو می‌کشم، تنهایی خود را

در باجه‌ی زرد خیابانم

 

هر عابری را کوزه می‌بینم

زیر لبم، خیّام می‌خوانم

 

این شهر بعد از تو چه خواهد کرد؟

با پرسه‌های دور میدانم

 

یک لحظه بنشین برف لاکردار

دارم برایت شعر می‌خوانم

 

:::

 

خوب است و عمری خوب می‌ماند

مردی که روی از عشق می‌گیرد

 

دنیا اگر بد بود و بد تا کرد

یک مردِ عاشق، خوب میمیرد

 

از بس بدی دیدم به خود گفتم

باید کمی بد را بلد باشم

 

من شیرِ پاک از مادرم خوردم

دنیا مجابم کرد بد باشم

 

دنیا مجابم کرد بد باشم

من بهترین گاوِ زمین بودم

 

الان اگر مخلوقِ ملعونم

محبوبِ رب العالمین بودم

 

سگ مستِ دندان تیز چشمانش

از لانه بیرون زد، شکارم کرد

 

گرگی نخواهد کرد با آهو

کاری که زن با روزگارم کرد

 

هرکار می‌کردم سرانجامش

من وصله‌ ای ناجورتر بودم

 

یک لکه‌ی ننگ دائمی اما

فرزندِ عشقِ بی پدر بودم

 

دریای آدم زیر سر داری

دنیای تنها را نمیبینی

 

بر عرشه با امواج سرگرمی

پارو زدن‌‌ها را نمیبینی

 

ای استوایی زن، تنت آتش

سرمای دنیا را نمیفهمی

 

برف از نگاهت پولکی خیس است

درماندگی ها را نمیفهمی

 

درماندگی یعنی تو اینجایی

من هم همینجایم ولی دورم

 

تو اختیار زندگی داری

من زندگی را سخت مجبورم

 

درماندگی یعنی که فهمیدم

وقتی کنارم روسری داری

 

یک تار مو از گیسوانت را

در رخت خواب دیگری داری

 

آخر چرا با عشق سر کردی؟

محدوده را محدودتر کردی

 

از جانِ لاجانت چه می‌خواهی؟

از خط پایانت چه می‌خواهی؟

 

این درد انسان بودنت بس نیست؟

سر در گریبان بودنت بس نیست؟

 

از عشق و دریایش چه خواهی داشت

این آب تنها کوسه ماهی داشت

 

گیرم تو را بر تن سری باشد

یا عرضه‌ی نان آوری باشد

 

گیرم تورا بر سر کلاهی هست

این ناله را سودای آهی هست

 

تا چرخ سرگردان بچرخانی

با قدِ خم دکان بچرخانی

 

پیری اگر روی جوان داری

زخمی عمیق و ناگهان داری

 

نانت نبود ، بامت نبود ای مرد ؟

با زخم با ناسورت چه خواهی کرد؟

 

پیرم دلم هم سنِ رویم نیست

یک عمر در فرسودگی، کم نیست

 

تندی نکن ای عشق کافرکیش

خیزابِ غم، گردابه‌ی تشویش

 

من آیه‌های دفترت بودم

عمری خدا پیغمبرت بودم

 

حالا مرا ناچیز می بینی؟

دیوانگان را ریز می بینی؟

 

عشق آن اگر باشد که می‌گویند

دل‌های صاف و ساده می‌خواهد

 

عشق آن اگر باشد که من دیدم

انسان فوق العاده می‌خواهد

 

سنی ندارد عاشقی کردن

فرقی ندارد کودکی، پیری

 

هر وقت زانو را بغل کردی

یعنی تو هم با عشق درگیری

 

حوّای من، آدم شدم وقتی

باغ تنت را بر زمین دیدم

 

هی مشت مشت از گندمت خوردم

هی سیب سیب از پیکرت چیدم

 

سرما اگر سخت است، قلبی را

آتش بزن درگیر داغش باش

 

ول کن جهان را! قهوه‌ات یخ کرد

سرگرم نان و قلب و آتش باش

 

این مُرده‌ای را که پی‌اش بودی

شاید همین دور و ورت باشد

 

این تکه قلب شعله بر گردن

شاید علی آذرت باشد

 

او رفت و با خود برد شهرم را

تهران پس از او توده‌ای خالی‌ست

 

آن شهر رویاهای دور از دست

حالا فقط یک مشت بقالی‌ست

 

او رفت و با خود برد یادم را

من مانده‌ام با بی کسی هایم

 

خوب دستِ کم گلدان عطری هست

قربان دست عطلسی هایم

 

او رفت و با خود برد خوابم را

دنیا پس از او قرص و بیداری‌ست

 

دکتر بفهمد یا نفهمد باز

عشق التهاب خویش آزاری‌ست

 

جدی بگیرید آسمانم را

من ابتدای کند بارانم

 

لنگر بیاندازید کشتی‌ها

آرامشی ماقبل طوفانم

 

من ماجرای برف و بارانم

شاید که پایی را بلغزانم

 

آبی مپندارید جانم را

جدی بگیرید آسمانم را

 

آتش به کول از کوره می‌آیم

باور کنید آتشفشانم را

 

می‌خواستم از عاشقی چیزی

با دست خود بستند دهانم را

 

من مرد شب‌هایت نخواهم شد

از بسترت کم کن جهانم را

 

رفتم بنوشم اشکِ خود را باز

مردم شکستند استکانم را

 

تا دفترم از اشک میمیرد

کبرای من تصمیم میگیرد

 

تصمیم میگیرد که برخیزد

پائین و بالا را به هم ریزد

 

دارا بیافتد پای سارا ها

سارا به هم ریزد الفبا را

 

سین را ، الف را ، را و سارا را

درهم بپیچانند دارا را

 

دارا نداری را نمیفهمد

ساعت شماری را نمیفهمد

 

دارا نمیفهمد که نان از عشق

سارا نمیفهمد ، امان از عشق

 

سارای سالِ اولی ، مرد است

دستانِ زبر و تاولی ، مرد است

 

این پا که سارا مالِ یک زن نیست

سارا که مالِ مرد بودن نیست

 

شال سپیدِ روی دوشت کو؟

گیلاس‌های پشتِ گوشت کو؟

 

با چشم و ابرویت چه ها کردی؟

با خرمن مویت چه ها کردی؟

 

دارا چه شد سارایمان گم شد؟

سارا و سیبش حرف مردم شد؟

 

تنها سپاس از عشق ”خودکار ” است

دنیا به شاعرها بدهکار است

 

دستان عشق از مثنوی کوتاه

چیزی نمی‌خواهد پلنگ از ماه

 

با جبر اگر در مثنوی باشی

لطفی ندارد مولوی باشی

 

استادِ مولانا که خورشید است

هفت آسمان را هیچ می‌دیدست

 

ما هم دهان را هیچ می‌گیریم

زخم زبان را هیچ می‌گیریم

 

دارم جهان را دور می‌ریزم

من قوم و خویش شمس تبریزم

 

نانت نبود؟ آبت نبود ای مرد؟

ول کن جهان را! قهوه‌ات یخ کرد

 

شاعر: علیرضا آذر

دکلمه "دو در یک"

 

 

 

+ خیـــال نوشت: دکلمه بخش اول "احسان افشاری" و دکلمه بخش دوم "استاد علیرضا آذر".

+ خیـــال نوشت: کلید کردم در قفل ترانه های استاد، میجرخد و میچرخاندم . . .


موضوعات مرتبط: علیرضا آذر
برچسب‌ها: قهوه , عاشق , اشک , زندگی , عشق


[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 22:31 ] [ خیــال خــام ]
آخرین پرنده را هم رها کرده ام

اما هنوز غمگینم!

 

چیزی

در این قفس خالی هست

که آزاد نمی شود . . .

 

شاعر: گروس عبدالملکیان

از مجموعه "پذیرفتن"


موضوعات مرتبط: گروس عبدالملکیان
برچسب‌ها: پرنده , قفس , غم , رها , آزاد


[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 21:44 ] [ خیــال خــام ]
اگر جاذبه ی زمین نبود

جای پای هیچکس آنقدر سفت نمی شد

که برای از جا کندنش

نیاز به جنگ یا انقلاب باشد . . .

 

شاعر: افشین یداللهی


موضوعات مرتبط: افشین یداالهی
برچسب‌ها: جاذبه , عشق , مرگ , باران , برف
ادامه مطلب


[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 17:12 ] [ خیــال خــام ]
بالشی کنار بالشت می گذاری

 

حوا نیز

اینگونه آدم را وسوسه می کرد

 

در تاریکی هم

عطر تو مشامم را پیدا می کند

از مشامم می گذری

از تمامم می گذری

رویایی بیرون آمده از خواب

غلت می زنی در بستری که منم

 

حوا نیز

اینگونه آدم راتسخیر کرد . . .

 

شاعر: محمدعلی بهمنی

 

+ خیـــال نوشت: تولدتون مبارک استاد گرامی . . .


موضوعات مرتبط: محمدعلی بهمنی
برچسب‌ها: آدم , حوا , خواب , بستر , عطر


[ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 12:8 ] [ خیــال خــام ]
کسی هست

مرا دریابد از تاریکی من؟

 

کسی

مثل صدای آب، روشن . . .

 

شاعر: سید علی میرافضلی


موضوعات مرتبط: سید علی میرافضلی
برچسب‌ها: تاریک , صدا , آب , روشن


[ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:56 ] [ خیــال خــام ]
لبخند مرا بس بود آغوش له ام میکرد

آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم میکرد

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیرِ مرا کشتن، این پرده ی اول بود

هرکس غم خود را داشت، هرکس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

 

یا کُنج قفس یا مرگ، این بخت کبوتر هاست

دنیا پُل باریکی بین بد و بدترهاست

ای بر پدرت دنیا، آن باغ جوانم کو

دریاچه ی آرامم، کوه هیجانم کو

بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست

آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست

پشتم به پدر گرم و دنیا خود ِ مادر بود

تنها خطر ممکن اطراف سماور بود

از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن

یک ذهن هزار آیا از چیستی آبستن

یک هستی سردستی، در بود و عدم بودم

گور پدر دنیا مشغول خودم بودم

هر طور دلم میخواست آینده جلو میرفت

هر شعبده ای دستش رو میشد و لو میرفت

صد مرتبه میکشتند یکبار نمیمردم

حالم که بهم میریخت جز حرص نمیخوردم

آینده ی خیلی دور ماضی بعیدی بود

پشت درِ آرامش طوفان شدیدی بود

آن خاطره های خشک در متن عطش مانده

آن نیمه ی پُر رنگم در کودکی اش مانده

اما منه امروزی، کابوس پُر از خواب است

تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است

نفرین کدام احساس خون کرد جهانم را

با جهد چه جادویی بستند دهانم را

من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت

وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت

اندازه ی اندوهم اندازه ی دفتر نیست

شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست

یک چشم پُر از اشک و چشم دگرم خون است

وضعیت امروزم آینده ی مجنون است

سر باز نکن ای اشک، از جاذبه دوری کن

ای بغض پُر از عصیان، این بار صبوری کن

من اشک نخواهم ریخت این بغض خدادادی ست

عادت به خودم دارم افسردگی ام عادی ست

پس عشق به حرف آمد ساعت دهنش را بست

تقویم به دست خویش بند کفنش را بست

او مُرده ی کشتن بود ابزار فراهم کرد

حوای هزاران سیب قصد منه آدم کرد

لبخند مرا بس بود آغوش له ام میکرد

آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم میکرد

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود

در سیرِ مرا کشتن این پرده ی اول بود

 

تنها سر من بین این ولوله پایین است

با من همه غمگینند تا طالع من این است

در پیچ و خم گله یکبار تو را دیدم

بین دو خیابان گُرگ، هی چشم چرانیدم

محض دو قدم با تو از مدرسه در رفتم

چشمت به عروسک بود تا جیب پدر رفتم

این خاصیت عشق است باید بلدت باشم

سخت است ولی باید در جذر و مدت باشم

هرچند که بی لنگر هرچند که بی فانوس

حکم آنچه تو فرمایی ای خانوم اقیانوس

کُشتی و گذر کردی، دستان دعا پشتت

بر گود گلویم ماند جا پای هر انگشتت

از قافله جا ماندم تا همقدمت باشم

تا در طَبق تقسیم راضی به کمت باشم

آفت که به جانم زد کِشتم همه گندم شد

سهم کمِ من از سیب، نان شب مردم شد

ای بر پدرت دنیا، آهسته چه ها کردی

بین منو دیروزم، مغلوبه به پا کردی

حالا پدرم غمگین، مادر که خودآزار است

تنهایی بی رحمم زیر سر خودکار است

هر شعر که چاقیدم از وزن خودم کم شد

از خانه به ویرانه از خانه به ویرانه از خانه به ویرانه، تکرار سلوکم شد

زیر قدمت بانو دل ریخته ام برگرد

از طاق، هزاران ماه آویخته ام برگرد

هرچیز به جز اسمت از حافظه ام تُف شد

تا حال مرا دیدند سیگار تعارف شد

 

گیجی نخ اول خون سرفه ی آخر شد

خودکار، غزل رو کرد لب زهر مکرر شد

گیجی نخ دوم بستر به زبان آمد

هر بالش هرجایی یک دسته کبوتر شد

گیجی نخ سوم دل شور برش میداشت

کوتاهی هر سیگار با عمر برابر شد

گیجی نخ بعدی در آینه چین افتاد

رویی که کنارم بود هذیان مصور شد

در ثانیه ای مجبور، نبض از تک و تا افتاد

اینگونه مقدر بود اینگونه مقرر شد

ما حاصل من با توست قانون ضمیر این است

دنیای شکستن هاست ما جمع مکثر شد

سیگار پس از سیگار، کبریت پس از کبریت

روح از ریه ام دل کند، در متن شناور شد

فرقی که نخواهد کرد در مُردن من

تنها با آن گره ابرو مردن علنی تر شد

یک گام دگر مانده در معرض تابوتم

کبریت بکش بانو من بشکه ی باروتم

هر کس غم خود را داشت هرکس سر کارش ماند

من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

چیزی که شکستم داد خمیازه ی مردم بود

ای اطلس خواب آلود این پرده ی دوم بود

 

هرچند تو تا بودی خون ریختنی تر بود

از خواهر مغمومم، سیگار تنی تر بود

هرچند تو تا بودی هر روز جهنم بود

این جنگ ملال آور بر عشق مقدم بود

هرچند تو تا بودی ساعت خفقان بود و

حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و

چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد

روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد

هرچند تو تا بودی دل در قدحش غم داشت

خوب است که برگشتی این شعر جنون کم داشت

ای پیکر آتش زن، بر پیکره ی مردان

ای سقف مخدرها جادوی روان گردان

ای منظره ی دوزخ در آینه ای مخدوش

آغاز تباهی ها در عاقبت آغوش

ای گاف گناه ای عشق بانوی بنی عصیان

ای گندم قبل از کشت ای کودکی شیطان

ای دردسر کش دار ای حادثه ی ممتد

ای فاجعه ی حتمی قطعیت صد در صد

ای پیچ و خم مایوس دالان دو سر بسته

بیچارگی سیگار در مسلخ هر بسته

ای آیه ی تنهایی ای سوره ی مایوسم

هرقدر خدا باشی من دست نمیبوسم

 

ای عشق پدر نامرد سر سلسله ی اوباش

این دم دمه آخر را این بار به حرفم باش

دندان به جگر بگذار یک گام دگر باقی ست

این ظرف هلاهل را یک جام دگر باقی ست

دندان به جگر بگذار ته مانده ی من مانده

از مثنوی بودن یک بیت دهن مانده

دنیا کمکم کرده است از جمع کمم کرده است

بی حاصل و بی مقدار یک صفر پس از اعشار

یک هیچ عذاب آور آینده ی خواب آور

لیوان پُر از خالی دلخوش به خوش اقبالی

راضی به اگر شاید هرچیز که پیش آید

سرگرم سرابی دور در جبر جهان مجبور

لبخندی اگر پیداست از عقده گشایی هاست

ما هر دو پُر از دردیم صد بار غلط کردیم

ما هر دو خطا کاریم سرگیجه ی تکراریم

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

دلداده و دلگیرم حیف است نمیمیرم

ای مادر دلتنگم دلبازترین تابوت

دروازه ی از ناسوت تا شعشعه ی لاهوت

بعد از تو کسی آمد اشکی به میان انداخت

آن خانوم اقیانوس کابوس به جان انداخت

ای پیچ و خم کارون تا بند کمربندت

آبستن از طغیان الوند و دماوندت

جانم به دو دست توست آماده ی اعجازم

باید منو شعرم را در آب بیاندازم

دردی که به دوشم ماند از کوه سبک تر نیست

این پرده ی آخر بود اما غمِ آخر نیست

دستان دلم بالاست تسلیم دو خط شعرم

هر آنچه که بودم هیچ، این بار فقط شعرم

 

شاعر: علیرضا آذر

آهنگ "صحنه"

 

 

 

+ خیـــال نوشت: عالی، عالی، عالی . . . هیچی به ادامه برده نشد ، پرده به پرده باید اکران شد . . . ابتدای ترانه رو میلاد بابایی خوندن و کل دکلمه رو خود استاد علیرضا آذر اجرا کردن! عالی، عالی، عالی . . .

+ خیـــال نوشت: هیچ وقت قرص هایی که حالِ آدم را خوب می کنند، جای "خوب هایی" که دل آدم را قرص می کنند، نمی گیرند / عزت الله انتظامی


موضوعات مرتبط: علیرضا آذر
برچسب‌ها: صحنه , پرده , سیگار , شعر , دنیا


[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 18:56 ] [ خیــال خــام ]
عکس ارسالی ات را

تازه دانلود کرده ام

یعنی پاسی گذشته از نیمه شب شما

در آن سوی دنیا

همان ساعتی که تو عریان

پاورچین به سمت آشپزخانه میروی

و من نیستم که ببینم

مردد بین یک بشقاب توت فرنگی و یک پیاله بستنی میوه ای

در نور یخچال باز ایستاده ای

و بخار سرد و آرامش

میپیچد بر صورت خواب آلوده ات

چه بی رحم است عشق

محو تماشای تو در این حالت همیشه میگفتم :

"سرما نخوری عزیزم"

اما در دل آرزو میکردم

انتخابت یک قرن طول بکشد . . .

 

شاعر: عباس صفاری


موضوعات مرتبط: عباس صفاری
برچسب‌ها: عکس , عشق , قرن , سرما , آرزو


[ سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:24 ] [ خیــال خــام ]
خاک سرد است

و کبودی گردنم

خاطره ای را در تو

زنده نخواهد کرد . . .

 

شاعر: منیره حسینی


موضوعات مرتبط: منیره حسینی
برچسب‌ها: خاک , سرد , خاطره , گردن , زنده


[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:58 ] [ خیــال خــام ]
با من بگو

وقتی که صدها صد هزاران سال بگذشت،

آنگاه!

 

اما مگو هرگز!

 

هرگز چه دور است آه

هرگز چه وحشتناک

هرگز چه بی رحم است . . .

 

شاعر: اسماعیل خویی


اسماعیل خویی


موضوعات مرتبط: سایر شعرا و نویسندگان
برچسب‌ها: هرگز , دور , سال , بیرحم , وحشتناک


[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:55 ] [ خیــال خــام ]
یکدیگر را گم کرده ایم

تا یکی دیگر را پیدا کنیم!

 

به همین سادگی . . .

 

از: سیروس جمالی


موضوعات مرتبط: سیروس جمالی
برچسب‌ها: گم , پیدا , ساده


[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:45 ] [ خیــال خــام ]



فريدون مشيري مهدي اخوان ثالث قيصر امين پور مهديه لطيفي کيکاووس ياکيده مارگوت بيکل
دکتر علي شريعتي گروس عبدالملکيان رضا کاظمي سينا به منش رسول يونان سيد علي صالحي
شمس لنگرودي محمد سلماني شهاب مقربين فروغ فرخزاد احمد شاملو حميد مصدق
هوشنگ ابتهاج نادر ابراهيمي محمدرضا شفيعي کدکني محمدرضا عبدالملکيان محمدعلي بهمني صادق هدايت
سارا محمدي اردهالي جليل صفربيگي کيوان مهرگان سجاد گودرزي شاپور جورکش حسين پناهي
بيژن جلالي فدريکو گارسيا لورکا سيد علي ميرافضلي حافظ موسوي ميلاد تهراني يغما گلرويي
حسين منزوي صمصام کشفي آرش پورعليزاده عباس معروفي نزار قباني پژمان الماسي نيا
عباس صفاري واهه آرمن کامران رسول زاده اورهان ولي عرفان نظر آهاري مهران پيرستاني
عمران صلاحي ناظم حکمت سيد مهدي موسوي کمال شفيعي مينو نصرت عليرضا روشن
نصرت رحماني مژگان عباسلو منيره حسيني روزبه سوهاني رابيندرانات تاگور عباس حسين نژاد
کاوه گوهرين سهيل محمودي حامد عسکري علي محمد مودب الياس علوي عليرضا بديع
ايرج تمجيدي ياور مهدي پور جبران خليل جبران بهرنگ قاسمي محمدمسعود کرمي ندا پيرستاني
ناصر رعيت نواز فاضل نظري اردلان سرفراز سهراب سپهري غلامرضا بروسان آنا آخماتووا
غادة السمان شل سيلور استاين مريم هوله مصطفي مستور منوچهر آتشي عباس کيارستمي
رويا زرين ليلا کردبچه سعدي رضا براهني علي معلم وصال شيرازي
ايرج زبردست فاطمه حق ورديان سيد محمد مرکبيان اصغر معاذي خاقاني سلمان ساوجي
عبدالصابر کاکايي رهي معيري فروغي بسطامي مولوي سيف فرغاني حافظ
کامران فريدي ابوسعيد ابوالخير شهريار سعيد بيابانکي محمدرضا لطفي مهرداد فلاح
يدالله رويايي ماياکوفسکي اهورا ايمان احمدرضا احمدي ملک الشعراي بهار سلمان هراتي
نجمه زارع روزبه بماني وحشي بافقي سيمين بهبهاني صائب تبريزي اکبر اکسیر
علی شفاعت پناهی یدالله گودرزی سعاد الصباح شهیار قنبری مهدی مظفری ساوجی سیاوش کسرایی
سید حمیدرضا برقعی شیرکو بی‌کس خسرو گلسرخی پابلو نرودا ریچارد براتیگان مهری رحمانی
افشین یدالهی محمدحسین بهرامیان ناصر حامدی ایرج جنتی عطایی آرش شفاعی عبدالجبار کاکایی
بابک صحرایی حسین صفا منصور اوجی الهام اسلامی مهدی فرجی بهرام بیضایی
ویکتور هوگو نیما یوشیج کریستین بوبن مهدی سهیلی نادر نادرپور صبا کاظمیان
فریدون فروغی بهومیل هرابال علیشاه مولوی حامد رحمتی پرویز ناتل خانلری حامد ابراهیم پور
محمود درویش ایلهان برک یاسر قنبرلو زانیار برور سیمین دانشور جویا معروفی
سید مهدی شجاعی مهرزاد امیرخانی رضا چایچی آلبر کامو نیلوفر لاری پور آنا گاوالدا
افشین صالحی سیروس نوذری بیژن نجدی گابریل گارسیا مارکز سیروس جمالی علیرضا قزوه
امیلی دیکنسون آنتوان دوسنت اگزوپری ویسلاوا شیمبورسکا جمال ثريا مجتبی کاشانی مرام‌ المصری
یانیس ریتسوس اریش فرید
درباره وبلاگ

رهــايــم كــن
تنــها
بــا همــين خيــال خــام
كــنــار رويــاي بــودنــت . .
مي خــواهــم
بــه حــال خــودم بــاشــم . . .

بــا خيــالــت همــيشــه
خــنــده هســت
بــوســه هســت
شــادي هســت

انــگــار همــه چيــز
بــوي خــوشبــختي میــدهــد . . .

دلــخــوشي هــايــم كــوچــك
و دلــم قــانــع اســت . . .

از روزي كــه خيــالــت اينــجاســت
آينــه را هــم پــاك نكــردم
مبــادا
چشــم در چشــم ِ حقيقت شــوم

اصــلا
حــقيــقت بــاشد سهــم تــو
خيـــال خـــام بــراي مــن
فــقــط
رهــايــم كــن . . .

شاعر: گیلدا ایازی
موضوعات مطالب
امکانات وب